بخش‌هایی از نامه‌ی یدالله رویایی به هوشنگ بادیه‌نشین

در زیر می‌توانید بخش‌هایی از یکی از نامه‌های یدالله رویایی خطاب به هوشنگ بادیه‌نشین را بخوانید که از کتاب «ای تاریخ ما را به یاد داشته باش» انتخاب شده است:

«می‌گویند ما آنرمال هستیم، کم‌جوش هستیم، با مردمِ اجتماع تومانی سی‌صنّار فرق می‌کنیم و به‌همین جهت است که اگر ریشِ کوسه می‌گذاریم یا پشتِ گردن‌مان را بلند می‌کنیم و اگر ساعت‌ها بر سرِ میزِ یک کافه یا قهوه‌خانه چرت می‌زنیم حق داریم. الان می‌فهمم چه‌قدر از این موجودات دیده‌ام، «وقتی که من قاطرم را پالان و دهنه گذاشتم و از روستا به شهر رسیدم و بعد از این‌که از درخت‌ها و بام‌ها و تیرهای چراغ‌برق بالا رفتم…» بالاخره سروکلّه‌ام توی کافه‌ها پیدا شد، این موجودات هم کم‌کم پیدا شدند. دیدم عدّه‌ای که صحبت از مشقّت می‌کنند ولی دماغ‌شان را نمی‌توانند از پشتِ لب‌شان بالا بکشند ناچار هرکاری را که مشکل‌تر از آن (بالا کشیدنِ دماغ) بود برای‌شان مشقّت می‌نمود. این‌ها آدم‌هایی عوضی بودند، عوضی حرف می‌زدند و عوضی راه می‌رفتند. آن‌قدر عوضی بودند که وقتی کتاب به‌دست می‌گرفتند و با غرور قدم می‌زدند مثلِ این بود که کتاب آن‌ها را به‌دست گرفته و پاهایشان «پر از چکمه» است، جوان‌هایی بودند که عقل‌شان را در قوزکِ پایشان می‌دیدند، به‌هرحال شعر هم می‌گفتند، من فقط می‌توانستم نگاه کنم، تأیید کنم و منتظرِ پایانِ کار باشم ولی ای کاش که چیزی جز شعر اینان را به‌سوی شعر نمی‌کشانید، این عجیب نیست، در قرنِ هج‌ده‌ام فرزندانِ شوالیه‌ها عمله می‌شدند و در پستِ عمله‌گی لنگه‌گیوه‌ی کهنه را به‌جای پوسته‌خربزه اشتباه می‌گرفتند ولی خود را از تنگ‌و‌تا نمی‌ریختند، می‌خواستند با نسبِ خود زیست کنند.»

نظرتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *